ناگفته ها

« نه اینجا عاشقانه است و نه من از عشق و برای عشق می نویسم »



+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1392 11:15 توسط ناگفته



یه دوستی پیام گذاشتن واسه پست قبلی و گفتن که کنجکاون بدونن چی من رو متحول کرده و روم تأثیر گذاشته

ایشون اگه دوباره گذارشون اینجا افتاد لطفا آدرس وبشون رو بذارن نه ایمیلشون

و بعدا بگن کجای ماجرا براشون جالبه؟!!

تحول من؟!

کدوم تحول؟

در حرفای من چی بوده که اینجوری برداشت کردن؟!

آخه برای منم جالب شده که چجوری برای یه نفر کار من جالب شده !!!


پ ن:

باور کنین این پست رو با عصبانیت ننوشتم، با کنجکاوی نوشتم

آخه اون سوال برام جالب بود

تلنگری بهم زد

خواستم اگه بشه بیشتر در موردش حرف بزنم، همین!


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392 19:20 توسط ناگفته |



خیلی وقته که ننوشتم

و خیلی وقتی که اینجا چیز ننوشتم

اما سکوتم در اون مکان مجبورم کرد بیام اینجا

خیلی وقته فاصله گرفتم

من دنیای تو رو نمیشناسم

من تو رو نمیشناسم

اما روحت رو در آغوش گرفتم

با هر صدایی از خدا

من

آرامشت رو خواستم

برام مهم نیست بشناسمت و بشناسیم

برام مهمه که من روحت رو از پس این همه سیاهی و آتش

پاک و سپید و زلال یافتم

برام این مهمه که همگام با تو سرودم

همه آیه های این کتاب آسمانی رو

شاد باشی عزیزم


+ نوشته شده در جمعه 13 دی1392 12:13 توسط ناگفته |


برای بهانه های تو ننوشتم

مدت هاست بهانه ای ندارم

دیگر سکوت هم آزار ندارد


فقط گاهی سکوت عمیقم با تنهایی آن چنان چنگ بر گلویم میزنند

که دلتنگی ام را بیشتر از هر زمان حس میکنم !


همین!

سکوت ...


+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392 9:17 توسط ناگفته |


دیشب دائمی شد با لبخندت

بوسه بر دستانت آرامشی عمیق دارد


+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392 7:39 توسط ناگفته |


این اواخر یاد گرفتم کارامو بسپارم به خدا

و خدا هم خیلی خوب درست کرد کارا رو

اما نمیدونم چرا همش یادم میره

یادم میره هر وقت گفتم خدایا به امید تو، خودت درستش کن

بهترین نتیجه رو گرفتم

همش از خدا گلایه دارم

کاش یه بار از خودم گله کنم که چرا فراموشم میشه

حالا که باید با خودم و این دلتنگی و این افکار پوچم بجنگم

به نیرویی فراتر از این که هستم نیاز دارم

بازم یاد خدا میفتم

تنهای همیشه همراه

خدایا به امید تو



+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 21:5 توسط ناگفته |


آنقدر روی حرفم ایستادم که به جرم "ایستادگی" از "بودن" محروم شدم

ارزشش را داشت

چون "نبودن" بهتر از "بی ارزش بودن" است


+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 20:6 توسط ناگفته |


چقدر سخته رها شدن از بعضی تجربه ها

چقدر سخته خلاص شدن از بند بعضی خاطره ها

چقدر سخته فراموش کردن

خیلی سخته

ای خدا !

تو خدایی و میتونی

من ضعیفم، کوچیکم، حقیرم

من نمیتونم

خدایا تک تک این لحظات سخته

سخته سخته

خدایا گله دارم ازت

قد تمام این ثانیه ها گله دارم

. . .


+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 19:46 توسط ناگفته |


تو عوض شدی اما باور نداری

خیلی وقته عوض شدی

به خودت نگاه کن، به من نگاه کن، به این رابطه

عوض شدی و نمیبینی

عوض شدی و وقتی میفهمی که خیلی دیر شده

چشاتو باز کن، ببین، بفهم

این خیلی سخته، اما سخت تر هم خواهد شد

بفهم

برای منم سخت بود، فقط باید شروع کنی

مقاوم باش

تو رو خدا بفهم چی میگم

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 19:2 توسط ناگفته |


اون فقط میخواست تو رو از من بگیره

و تو فقط میخواستی که بگذری

 

دیگه مهم نیست پشت چهره تو چیه

پشت دوستت دارم های اون چیه

و دیگه اصلا مهم نیست پشت این لبخند من چیه

وقتی قلب هیچ کدوممون کشف نشد!

دیگه مهم نیست دلت تنگه و دلم تنگه

مهم نیست بیقراری و بیقرارم

تو حالا یه قرار دیگه داری

 

و آخر داستان اونی که شکست من بودم

بذار بخندیم و از این هم رد شیم!

آخر داستان این نیست، ادامه داره

اونی که میشکنه اونه

اونی که میبازه و واقعا میشکنه توئی


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 20:44 توسط ناگفته |


آن چیزی که مرا از تو ربود، خواب چشمانت نبود؛ چشمان خوابت بود !


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 11:17 توسط ناگفته |


امروز یه حسی مثل حسادت دارم

نمیدونم به کی یا به چی

حس خوبی نیست

مثل فراموش شدن یا فراموش کردن

شایدم اصلا حسادت نیست

یه حس دلتنگی شاید

یا عصبانیت

یا تنهایی

یا بغض

یا شکست

یا ....

شایدم سردرگمی

میخوام ازش فرار کنم

دلم میخواد داد بزنم

حالم خوش نیست

دیشب خوب نخوابیدم

شاید باید دوباره ....


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 8:2 توسط ناگفته |


" تو " برایم فقط یک اسم بودی

آن را هم خط زدم

" هیچ " شدی


+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1392 19:51 توسط ناگفته |


دلم شور می زند

شور این تنهاییت را

....

دلم پر پر می زند

در آسمان آبیِ بی تو

....

دلم نفس کم می آورد

در بی هواییِ هوایت

....

حالِ دلم خوش نیست

گاه می لرزد در نبودنت

گاه می گیرد از بودنت

دلم شور می زند، پر می زند

....

دلم تنگ شده است برای بودنت

دلم تنگِ نگاهت است

تنگِ دلتنگیِ تو

....

برگرد

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1392 21:3 توسط ناگفته |


برای عشق باید تمام روزهامو بدم

شروع می کنم از اول

بشمار

یک

دو

سه

....

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1392 20:54 توسط ناگفته |


حالا مطمئن شدم

خیالم راحت شد

می توانم بسپارمت به او

قدر عشق را بدان

رازی بین ما

عشق

راز

راز

راز

....

و ... سکوت

همراز ما !


+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1392 20:47 توسط ناگفته |


یه روز میاد که میبینی چقدر تو شناختت از آدما اشتباه کردی

دورت پر شده از کسایی که فقط تورو میخوان به عنوان پله

کسایی که به راحتی بهت دروغ میگن

شاید بشه گفت گرگ در لباس میش

یه روز به این نتیجه میرسی

بهتره تموم شه همه چیز

بهتره سکوت کنی

بهت دروغ میگه خب باشه بخند براش

میگه دوستت دارم بازم بخند براش

شاید اون الان معنی خنده و سکوتت رو نفهمه

اما بعضیا ارزش توضیح دادن ندارن

وقتتو تلف نکن برای حرف و توضیح براشون

سکوت و لبخند معنی دار

بالاخره ماه پشت ابر نمیمونه

همه چیز روشن میشه حتی برای اون!

اونی که باید بمونه میمونه و اون که باید بره میره

 

گاهی میزنه به سرم میگم خب منم دروغ بگم بهشون

اگه کسی من رو بازی داد خب منم وارد بازیش بشم و بازیش بدم

اگه کسی گفت دوستت دارم منم بخندم بگم مرسی منم دوستت دارم

دیوونگیه دیگه

کاریش نمیشه کرد!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392 16:37 توسط ناگفته |


سه روز از شنیدن یه خبر بد میگذره؛ و حالا سه روز بی خبری؛ بی خبری کامل

نه میدونم چی شده و نه میتونم بفهمم

مثل دیوانه ها به خودم دلداری میدم که خب بی خبری بهتر از خبرای بده

روزای سختیه؛ فقط دارم میگذرونمشون

لعنت بر این روزا؛ لعنت بر من

خدا کنه همه چیز خوب باشه؛ خدا کنه

...


+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392 8:48 توسط ناگفته |


نمی دونم دوست عزیز؛ نمی دونم شاید هر طلوعی یه غروب هم داره؛ گاهی زود؛ گاهی دیر

گاهی منتظرشی؛ گاهی ازش فرار می کنی؛ گاهی ناگهانی و تو بی خبری بهش می رسی؛ گاهی از قبل نشانه هاشو حس می کنی

گاهی .... لمس غروب غم انگیزه

 

یه روز یه جا برای یه دوست این مطلب رو نوشتم :


 "غروب اغلب و برای اکثر افراد - بخصوص شاید اهل درد - پرمعنا و غم انگیز است

اما همیشه نه؛ گاهی زیبا و دوست داشتنی

گاهی چنان در این بزم سرخ غرق می شوی که جزئی از ذهنت می شود، جزئی از وجودت، که خاطره اش را تا همیشه ی دل در جانت حفظ می کنی و تکرار نامکررش را هر لحظه به انتظاری

گاهی سرخیِ غروب یعنی طلوع دوباره؛ یعنی انتظار شروعی آبی و روشن و پاک، و انتظار یعنی امید و امید همان چیزیست که زندگی می بخشد "

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1392 12:19 توسط ناگفته |


آفتاب همین پنجره است پشت پلک هامان

بیا در هم طلوع کنیم


+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392 19:59 توسط ناگفته |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نه اینجا عاشقانه است و نه من از

عشق و برای عشق می نویسم

فقط ناگفته های ساده ای از دلی

ساده

همین

....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1392

اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391


آرشیو موضوعی

ناگفته های شیدایی

پيوندهاي مفيد




پیوندها

طلوع دلتنگی هایم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin